خرید بک لینک
مبحث؛ دیدار یاد ماندنی    فصل پاییز از راه رسید... صدای  خش خش برگ های زرد و نارنجی و درختان پر شده از برگ‌ های رنگارنگ حس بسیار خوبی به انسان می دهد .   آن خانه ای که در آبی دارد را میبینید؟ آن خانه ی مادربزرگ و پدربزگ من است ، ما هر سال همراه خانواده به روستا می آییم  برای دیدن مادربزرگ و پدربزرگمان ، آن خانه کناری خانه خاله سکینه است، البته خاله واقعی من نیست ولی چون مدت زمان زیادی است اورا  می شناسیم به او خاله می گوییم.صبح ها در روستا هوا بسیار خوب و دلپذیر است مخصوصاً موقعی که صبح زود بلندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

به نام خدامحور:پاییز مقدمه:این انشایی که به آن گوش می‌دهید درباره فصل زیبای پاییز است،پاییزی با برگ های نارنجی و زرد---------------------------------------------بخش میانی:فصل پاییز فصل رنگ هاست.فصلی پر از زیبایی،طبیعت هزار رنگ و گل های پاییزی زیبا که کوچه ها و خیابان ها،زیبایی چشم نوازی به خود می گیرند.پاییز با بزگ های زرد و نارنجی رنگ زیبای به فصل های سال می دهد.پاییز گرچه هوای سردی دارد،اما کنار هم بودن انسان ها باعث گرم بودن می دهد و همین کنار هم بودن هایمان باعث می شود حتی ذره ای از این سرمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

(انشا در مورد شانس)نام انشا:فلسفهٔ شانس (اثری کوچک) تاکنون اسب شانس درِ خانه ات خوابیده؟ بر طبق کاوش های پربار دانشمندان در رشته«شانس شناسی»زیرمجوعه ی رشته ی «زمین شناسی»این حقیقت را در پی داشت که شانس،پدیده ای ذاتی است. حالا اینکه خودت نداری مهم نیست؛مهم این است که ژن آن را از پدر یا مادرت به ارث برده باشی تا بتوانی با خریداری سابلمینال(یا معادل فارسی آن:محرک های زیر آستانه ای که در تقابل با محرک های فرا آستانه ای،به هر گونه محرک حسی که پایین تر از آستانه مطلق فردی با ادراک آگاهانه باشد گفته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

داخل هیاهوی شلوغی گم شده بودم؛ که ناگهان به خودم آمدم و دیدم تقربیاً نیم ساعتی از حرکت اُتوبوس میگذرد، با خود فکر میکردم که اُتوبوس را میتوان به چه چیزی تشبه کرد تا اینکه شباهت آن را در مرگ و زندگی یافتم.می دانی چه چیزی برایم جالب بود؟! اینکه در بعضی ایستگاه ها برخی آدم ها تازه میخواستند سوار شوند و بعضی ها پیاده می شدند. این دقیقا شبیه به این است که در کُل جهان شاید خیلی ها متولد بشوند و خیلی ها درست در همان روز از دنیا بروند، خداوند میداندکه چه موقع کی را متولد کندوکی را ببرد پیش خودش و منی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

»هیولای دو پا »بار اول که دیدمش پا به فرار گذاشتم . در میان گرگ و میش هوا یک موجود دوپا که نه سیاه سیاه بود نه سفید مثل شبح ؛ در حال تعقیبم بود .می دانم می دانم ، حتما سعی در این دارید که خنده خود را دهان فرو بفرستید . شماخودر جای من بگذارید ، در عالم کودکی یک موجود دوپای شبح مانند که پاهایش به موازات من همچو خط افق که دریا و آسمان را به هم وصل میکند به انتهای پای من چسپیده بود .ولیکن این ماجرا را دریابید ؛ نقطه ای که بنده در آن ایستاده بودم کنار مسترا بود . سرچشمه تمام بدبختی های من از ان پرتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

: همیشه شلوغی و بی نظمی هر انسانی را آزار می دهد و ذهن او را بهم میریزد ، این پدیده ها میتوانند هم لذت بخش باشند و هم آزاردهنده ، گاهی نیز باعث تأخیر هم می شود و بستگی به موقعیت و شرایط دارد. اما انسان همواره دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند و به آرامش برساند. اتوبوس نمونه ای از این مکان هاست. وقتی اتوبوس می رسد ، همه به سمت درب اتوبوس هجوم می برند. صدای پاهای عجول و شتابان و صحبت های کوتاه و بلند ، گاه خنده دار و گاه بی معنای آنها فضای بسیار شلوغی را ایجاد می کند. اتوبوس آنقدر شلوغ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

: تصور کنید که یک کوه بلند و پر از سنگ و صحره را جلوی خود می بینید و راه تان را سد کرده و عبور از آن غیرممکن به نظر می رسد ؛ اما شما مصمم هستید که به آن طرف کوه بروید و به هدف خود برسید. در یک جنگل سرسبز پرنده کوچولویی به نام قناری زندگی می کرد ، قناری عاشق گل های آفتابگردان بود و آرزو داشت که هرروز در کنار آنها آواز بخواند ، اما باغ آفتابگردان در آن طرف کوه قرار گرفته بود و قناری نمی دانست چطور باید از آن عبور کند. قناری از دوستانش کمک خواست. سنجاب گفت:« از من بپرس من می توانم خیلی سریع‌تر ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

موضوع؛ دیدار یاد ماندنی    فصل پاییز از راه رسید... صدای  خش خش برگ های زرد و نارنجی و درختان پر شده از برگ های رنگارنگ حس بسیار خوبی به انسان می دهد .   آن خانه ای که در آبی دارد را میبینید؟ آن خانه ی مادربزرگ و پدربزگ من است ، ما هر سال همراه خانواده به روستا می آییم  برای دیدن مادربزرگ و پدربزرگمان ، آن خانه کناری خانه خاله سکینه است، البته خاله واقعی من نیست ولی چون مدت زمان زیادی است اورا  می شناسیم به او خاله می گوییم.صبح ها در روستا هوا بسیار خوب و دلپذیر است مخصوصاً موقعی که صبح زود بلند میشوی و می بینی که یک دیگ بزرگ پر از آش در حال  آماده شدن است. اخ چه کیفی دارد!جایتان خالی چند روز پیش همراه مادربزرگ و پدربزرگ و خاله سکینه و خاله ها و دایی ها به کوه رفتیم و مادربزرگم یک آتیش بزرگ درست کرد و مشغول  درست کردن غذا شد، من هم کمی ان طرف مشغول خواندن کتاب مورد علاقه ام دختری با هفت اسم شدم.دیگر شبهای پاییز سرد شده و باید بخاری روشن کرد و لباس گرم پوشید دیگر کم کم باران می بارد و بوی خوبه گل و لای همه جا را فرا میگیرد، چه زیباست است دوری از دغدغه های شهری و خانه های متراکم و بدون حیاط پس امیدوارم شما هم روزی این حس خوب را را تجربه کنید.به امید دیدارصفحه23 زهرا شبانپور                    هشتم(ب)                         مدرسه زنده یاد ملک زاده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 7:47

آدم ها موجوداتی روی زمین هستند که خداوند آن ها را آفریده و یک روز هم باید به جهان آخرت برگردند . روزی را که دوست دارم تکرار شود آن روزی است که پدر داشتم وحس می کردم خوشحال ترین آ دم دنیا هستم . اما نه ،اینطور نبود پدرم فوت کرد وغم او درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

موضوع : شهیدان مقدمه:اگرهمه وجودمان رادرراه اسلام ازدست بدهیم توراتنها نخواهیم گذاشت، ما مردمان کوفه نیستیم که بخواهیم امام خود راتنها بگذاریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

خسته بودم.دیگرتوان راه رفتن نداشتم.از بس که در رفتن روزنامه ،مطلب نوشته بودم واخبارخوانده بودم،چشم هایم نای دیدن نداشتند. به خانه که رسیدم با خودم فکر کردم چندساعت استراحت کنم تا شاید وضع چشمانم بهتر شود.پس از چند ساعت استراحت،بلند شدم و یک لیوان آب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

موضوع:عمو علی ودامپزشک دیروز عمو علی رفته بودپیش جوشکاری محل خیلی از اقا رضا جوشکاری محل خواهش کرده بود که بزار منم یه ذره جوشکاری کنم. بالاخره به اصرار عموعلی اقا رضا گفته بود که بیا یه کم جوشکاری کن ولی خیلی مواظب چشات باش. عمو علی گفت:اقا رضا ناسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

موضوع:زمستان درخانه های کاهگلی هوا خیلی سرد شده است اصلا نمیتوان نفس کشید نفسمان مثل تکه ای یخ در گلویمان است که هر کاری بکنیم بالانمی اید. خانه هارا در فصل سرما ببین !ببین چکونه ساخته شده اند!روستای ما از ان روستا هایی است که هر چهار فصل را تجربه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

با پایان فصل تابستان رفته رفته بوی دل انگیز پاییز به مشامم می رسد آه که چقدر دل انگیز است !این فصل صدای روح انگیز خِش خِش برگهایی که زیر پاهایم به گوش میرسد..خبر آمدن فصل پاییز فصل سرخیها و زردیها به گوش همگان میرسد..در این میان صدای خوش آهنگ جیک جیک پرندگان که آزادانه در آسمان پرواز میکنند به گوش میرسد. پاییز همان صدای آشنای خِش خِش برگهایش است. پاییز صدای شُرشُر بارانی اش که بر روی درختان و گلها میچکد..چقدر احساس خوبی به من دست میدهد! وقتی که بدون چتر زیر یکی از بهترین نعمتهای خداوند یعنی باران قدم بر میدارم و از این نعمت بزرگ نهایت لذت را میبرم. اولین ماهش مهر است. همین که با آمدنش شور و شوق را در همگان بر می انگیزد. پاییز فصل رویاهاست همان فصلی که با آمدنش با همه ی سردی اش گرمای منحصر به فرد خود را دارد. همان فصلی است که با همه وجود می توان دلتنگی را حس کرد در پایان می توان گفت:هر فصل زیبایی های خاص خودش را دارد از نظر من پاییز یکی از زیباترین و بهترین فصلهای پروردگار بزرگ است. صفورا نوروزی مدرسه حضرت معصومه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

موضوع پاییز تمام شدن زندگی هر برگ در فصل پاییز است .برگ ها می ریزندوزندگی انها تمام می شود. فصل پاییز مثل فرشته ای است که جان ادم ها رامی گیرد,پاییزهم جان برگ ها رامی گیردهیچ فرقی باهم ندارد. خوب که برگ نشدم اگر من برگ بودم هر پاییزازدنیا می رفتم وزرد می شدم ومن اصلا این زندگی را دوست نداشتم . الان می خواهم زندگی یک برگ راکه درفصل پاییز ازدنیامی رفت رابرایتان بگویم .چه تلخ بود ان موقع , برگ بی چاره تازه شکوفا شده بود. تا که فصل پاییز امد ان برگ را از روی درخت برداشت . چه خاطره هایی که برگ روی درخت با خودش یادش رفت ببرد,ان خاطرات در قلب برگ درخت نبودچون یهویی پاییز از گرد راه رسیدودرهمان موقع که روی درخت بود رنگش را زرد کرد وزندگی ان برگ رابه اتمام رساند. من فهمیدم که هر زندگی هم اغازی دارد و هم پایانی دارد,ما باید این موضوع را قبول کنیم که روزی مثل یک برگ درخت پرپر بر روی زمین خواهیم افتاد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی