خرید بک لینک

نوشته جالب دانش آموز عزیزم سمانه حسن زاده مدرسه زنده یاد ملک زاده

»هیولای دو پا »
بار اول که دیدمش پا به فرار گذاشتم . در میان گرگ و میش هوا یک موجود دوپا که نه سیاه سیاه بود نه سفید مثل شبح ؛ در حال تعقیبم بود .
می دانم می دانم ، حتما سعی در این دارید که خنده خود را دهان فرو بفرستید . شماخودر جای من بگذارید ، در عالم کودکی یک موجود دوپای شبح مانند که پاهایش به موازات من همچو خط افق که دریا و آسمان را به هم وصل میکند به انتهای پای من چسپیده بود .
ولیکن این ماجرا را دریابید ؛ نقطه ای که بنده در آن ایستاده بودم کنار مسترا بود . سرچشمه تمام بدبختی های من از ان پرتو های طلایی رنگ و براقی بود که از نورفشان بالای سرم ساتع میشد . نوری که ان هیولای نفرت انگیز را به جان من نازنین دوست داشتنی انداخت و باعث رعب و وحشت من شد .
صدای گریه ام بلند شد و قطرات اشکم همچو سیلاب راه افتاد . انگار من جای مادرم پیاز ها را سلاخی می کردم . در آن لحظه من مدام تکان می خوردم و آن هیولا گاهی مانند یک دیو بی شاخ و دم غول پیکر می شد و گاهی نیز همچو موش کوچک می شد . ولی ، تاثیرش را روی من گذاشته بود .
با ان همه سر و صدایی که من راه انداخته بودم . تمام اهالی خانه بیدار شدند . از مادر و خواهر وبرادر بگیر تا ... . دوان دوان به سمتم آمدند . خواهرم با آرامش سعی در این داشت تا صدای من را خفه کند تا مبادا همسایه های خاله زنکمان را بیدار و به اینجا نکشانم . بعد از دقایقی نعر کشیدن که بیشتر شبیه عرعر الاغ بود ارام شدم . ولی هنوز سکسکه من را طلاق نداده بود ، که خواهرم ابتدا به آسمان ریسمان بافتن کرد ؛ درباره آن هیولاکه حالا نامش «سایه »بود کرد . اما از ان حرف های بالا بلند خواهرم جز نامش چیزی نفهمیدم تا بعد ها در مکتب های علمی یاد گرفتم و آن را درک کردم .
ولی از من به شما نصیحت وقتی برای اولین بار سایه خود را دیدید ، این فرمول فیزیک درباره فرار را انجام دهید . وقتی ان را نظر کردید در مرحله اول ارامش خود را حفظ کنید و بعد با تمام سرعت به سمت پناهگاه بروید .

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: جمعه 27 شهريور 1405 ساعت: 0:05

صفحه بندی