خرید بک لینک

خسته بودم.دیگرتوان راه رفتن نداشتم.از بس که در رفتن روزنامه ،مطلب نوشته بودم واخبارخوانده بودم،چشم هایم نای دیدن نداشتند.

به خانه که رسیدم با خودم فکر کردم چندساعت استراحت کنم تا شاید وضع چشمانم بهتر شود.پس از چند ساعت استراحت،بلند شدم و یک لیوان آب خوردم چشم هایم ذق ذق میکرد و درد شدیدی داشت. اشک هم از گوشه چشم هایم جاری شده بود؛با این حالم فهمیدم که درد چشم بااستراحت فایده ای ندارد و باید موضوع را به همسرم کوکب بگویم،آرام کوکب خانم را صدا کردم و موضوع را با او در میان گذاشتم؛ کوکب به فکرش جایی قد نمیداد،گفت: «زن آقا رجب که نامش مریم است، دام پزشک است و به بهتر است از او کمک بگیریم چرا که در این وقت شب،چشم پزشک پیدا نمی شود.»

من در خانه ماندم و کوکب رفت تا برایم دارو بیاورد.کوکب زنگ در خانه را زد و مشکل را با مریم خانم در میان گذاشت.

مریم خانم هم همان داروهایی که برای درد چشم حیوانات خانگی استفاده میکرد،به همراه دستور استفاده آن به کوکب داد.

کوکب از کار خود خوشحال بود چون فکر میکرد حالا دیگر چشم های شوهرش درمان خواهد شد. کوکب به خانه باز گشت و دارو را روی چشم های من مالید؛ چند دقیقه بعد از درد به خود پیچیدم و بعد از چند ساعت نابینا شدم.

چند روزی بعد برای شکایت به دادگستری رفتم و ماجرا را تعربف کردم قاضی خوب به حرف هایم گوش داد و پوزخندی زد و گفت:« مریم خانم هیچ گناهی ندارد و نباید تاوانی را بپردازد؛اگر شمااحمق نبودید برای درد چشم به دام پزشک مراجعه نمیکردید.

من که دیگر نمیتوانستم کوکب را ببینم و با نگاهم او را تهدید کردم،زیر لب هر چه میخواستم نثار همسر باهوشم کردم...

خانم سیده زهراموسوی هشتم ج مدرسه زنده یاد ملک زاده

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:51

صفحه بندی