خرید بک لینک

بنام خدا

موضوع :روزی را که دوست دارم، تکرار شود

ای پرستوی خیال من،برگرد و من را بر بالهایت بگذار؛که عجیب دلم گرفته است .

مسیرم مشخص نیست ،بگذار مسیرم را از دلم بپرسم ،توچه میگویی ای همه ی احساس ...

اما واقعیت تلخیست که غرورم ،من را از روز هایی که پدرم بود دور می کند .اما احساسم عجیب ،من را به آن سو میکشد.و من باز هم شکست خوردم ،اری پرستوی من ، من را به همان روزببر .

همان روزی که موقع دویدن و بازی کردن زمین میخوردم و گریه وزاری میکردم و پدرم با مهربانی،دست نوازش گرش را بر سرم میکشد،و می گوید:«ساکت دخترم،چیزی نشده است .نگاه کن دوستانت شادی میکنند .بلند شو و از این روزهای کودکیت استفاده کن که زود تمام میشود .»

ومن که با حرف های پدرم قدرت می گیرم تمام آن درد ها را یادم می رود،و به بازی ام ادامه میدهم.همان روزهایی که یادآوری آن ها ،خیلی سخت است .اما دلتنگ آن روزهایم .

آن روز اول مدرسه که با چه شور وشوقی وسایلم را به او نشان میدادم ،و او هم پابه پای من شادی میکرد.اولین روز مدرسه بعد از برگشت ،با چه هیجانی اتفاقات مدرسه را تعریف میکردم وآن هم با مهربانی آرزوی موفقیت برایم کرد. چه روز های خوبی...

آری دیگر،دلم همین روز ها را میخواهد اما تکرارش شاید غیر ممکن باشد .

دانش آموز عزیزم سیده ریحانه هاشمی مدرسه زند ه یاد ملک زاده

برچسب: نویسنده: مریم بهرامی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 18:56

صفحه بندی