عمر خود را با کار های بیهوده در زندگی تلف نکنیم زیرا دیگر راه بازگشتی نیست
موضوع : بنای بد شانس
عمر خود را با کار های بیهوده در زندگی تلف نکنیم زیرا دیگر راه بازگشتی نیست
استاد کی کار ما تموم میشه ؟ بچه جان کارت رو بکن چقدر غرغر میکنی تو آخه ,
استاد آخه هوا گرمه نمیشه کار کرد , تحمیل کنید چند ساعت دیگر تمام میشود .
کلافه شده بودم از کار دشوار بنایی , پول مناسبی میدادند اما با هزاران مکافات و دردسر روبه رو میشوید , دیگر خسته شده بودم و دلسرد از کارم دیگر برایم طراحی و سلیقه و احسنت های دیگران مهم نبود.
مدتی بود که یکی از دوستانم فکری را در سر من انداخته بود . نمیدانم حکمت این کار چه بود که میخواستم بروم و فوتبالیست شوم . چند ماه گذشته است اما این فکر مانند خوره به جانم افتاده و تمام فکر و ذکر م را به خود جلب کرده است , مانند کلافی پا در هوا شده ام و کارهایم را دیگر مانند سابق با شور و اشتیاق خاصی انجام نمیدهم و فکر فوتبالیست شدن تمام ذهن مرا تصرف کرده است .
امروز به بانک رفتم , موجودی حساب خود را چک نمودم تقریبا پنجاه و سه میلیون تومان پول در حسابم بود که این مرا بسیار خوشحال نمود ؛ میدانی چرا ؟ چون میتوانم با این پول وارد یک باشگاه شوم .
یک هفته گذشته است , روز قبل تمام کارهای اداری و مالی خود را انجام دادم و حالا در ذهنم , خود را فوتبالیست ی گمنام میدیدم که بعد از چندین روز نام او بر سر در تمام ورزشگاه ها خواهد بود , این فکر مدام در سرم رژه میرفت و احساس خوبی را به من میداد.
امروز با کت و شلوار مشکی رنگ وارد اتاقی شدم که مرا راهنمایی کرده بودند , نمیدانم اینجا دیگر اتاق که بود ! بر روی مبل کرم رنگ در اتاق نشستم و خود را آماده معرفی کردم .
لحظات به کندی در گردی ساعت قدم میزند در همین لحظه های حساس مردی با لباسی شیک به اتاق قدم گذاشت , او را در زیر ذربین نگاهم قرار دادم به من گفته بودند که مربی در حال حاظر مردی میان سال و خوشرو است ولی حالا روبروی مردی اخمو که انگار لب پدر خدا بیا مرزش را از من ارث داشت , ایستاده بودم .
بعد از چند دقیقه گوشت تلخی مربی , به اتاق تعویض لباس رفتیم و بعد از کارهای خود به زمین بازی رفتیم .هیچ کس در زمین نبود , برایم عجیب بود که چرا هیچ کس در اینجا نیست ! حتی پشه ای هم در هوا مشغول تفریح نبود .
بعد از چند لحظه تردید بالاخره دل را به دریا زدم و از مربی این سوال را پرسیدم که باز با گوشت تلخی گفت : ((که فقط به خاطر تو ورزشگاه باز است)).
تازه دو هزاریم افتاده بود که چرا مربی این همه ناراحت و خشمگین به من نگاه میکنه .
بالاخره گذشت و گذشت تا این که یک روز که به سختی در حال تمرین بودم , مربی به بالای سرم آمد و با لحن تندی رو به من با پرخاش گفت : (( مگه تو معلول ی که اینجور تمرین میکنی ))من که واقعا دیگر از حدم گذشته بود و این همه روزهای عمرم را بیهوده هدر داده بودم بی هوا سیلی به گوش مربی خواباندن م وبا صدای به نسبتا بلندی با پرخاش گفتم : (( به جهنم و ضرر که مثل معلول ها رفتار میکنم ))مربی که از شدت خشم مانند لبو شده بود با فریاد مرا از باشگاه بیرون انداخت .
به خانه برگشتم , در خانه بودم که انگار هجوم افکار مرا از خوردن شام منصرف کرد و به رختخواب کشید , آنگاه بود که تازه به عمق فاجعه پی برده بودم ولی دیگر دیر شده بود .
پولم را نتوانستم پس بگیرم و با ناامیدی با اندک پولی که در دست داشتم به سر کار خود بنایی باز گشتم و کار خود را از سر شروع کردم داشتم به بچه هایی که مشغول بنایی بودند نگاه میکردم , همه چیز گنگ و نا مفهوم بود هیچ یک از فرمول های بنایی را به یاد نمی آوردم .
به غلط کردن افتاده بودم که این کار چه بود که من کردم هم زندگی خود را تباه کردم و هم زندگی خانواده ام را . می گویند : (( کلاغ خواست راه رفتن کبک را یاد بگیرد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد)) حالا قضیه ی ماست .
بنابراین , ما باید در کاری که در آن استعداد و مهارت داریم وقت و عمر خود را بگذرانیم .
تهیه کننده فاطمه حاجی زاده
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی